تبليغاتX
آرزوهای بزرگ یک بنده کوچک

آرزوهای بزرگ یک بنده کوچک

ای پرستنده خدا ، مرا ببخش که بی تو نابودم

اولین شعر با قافیه من !

دل من تو چه خواهی زین آدمای مهربان

                                              تو چه ها نخواستی از خدا خدای آسمون

دل من تو چرا بهونه گیری می کنی

                                        دلمو با غصه هات خون می کنی

دلکم غصه نخور درست میشه

                                   آخه هیچ گلی که بی عیب نمیشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 18:49  توسط بنده کوچک  | 

شکرالله

و زندگی دوباره برایم پدیدار شد

و شکر خدای را که

عالم و عاقل و حاظر است ...

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 20:59  توسط بنده کوچک  | 

من و من و من و من

می ترسم ، همش مثل مار به خودم می پیچم . نمیدونم نگران خودم باشم یا اون . خواب به چشمام نمیاد . همش دارم فکر می کنم به چیزای مختلف ، به خاطرهامون به سرنوشتمون به این تقدیر ، همیشه فکر می کردم جدایی کار سختیه . فکر می کنم اگه ماه رمضان نبود تا الان دق مرگ شده بودم ، لا اقل ضعف و خستگی نمی ذاره زیاد فکر کنم نسبت به روزهای عادی ، مطئنم اگه روزه نداشتم از پا در میومدم . ای کاش حساس نبودم ، ای کاش شکاک نبودم ، ای کاش غیرت در وجودم نبود ، از این حرف آخرم آزرده خاطر شدم ! اما این غیرت بود که مرا به خاک سیاه کشاند ، نمی دونم شایدم از سر دوست داشتنه زیاد بود به هر حال هرچی که بود لهم کرد !
کاش می شد به روزهای قبل برگشت ، کاش می شد جبران کرد ، کاش ما هم کمی از صبر و تحمل و بخشش خداوند رو داشتیم ، وقتی ما یک گناه می کنیم ولی خدا مارو می بخشه آیا جای زخمش رو دل خدا می مونه یا برای همیشه فراموش می کنه ؟!
دوست دارم بهش زنگ یا اس ام اس بزنم اما می ترسم ، می ترسم از اینکه فراموشم کرده باشه و با دیدن شماره من دوباره خاطرات براش زنده بشه و نتونه فراموشم کنه و وابستگی شو از بین ببره و بهم بگه اه باز مشکلاتم شروع شد ،من فراموش کرده بودم تو یادم آوردی . می ترسم می ترسم می ترسم . همش می گم خدایا اگه می دونی ما صلاح هست با هم بمونیم خودت دلشو نرم کن،خودت برش گردون اگرم نه راضی ام به رضای تو . اما خدا جون اولیه رو ردیف کن لطفا!
از یک طرف میگم اگه می خواد فراموشم کنه از خدا خواستم کمکش کنه اما دلم نمیاد ولی بازم دعا می کنم اگه دوست داره فراموشم کنه خدا کمکش کنه . من خیلی بهش ظلم کردم ، حق داره بره ، خسته شده ، من رو از لجن زاری که خودم درست کرده بودم بیرون کشید و به یک مسلمون واقعی نزدیکم کرد اما من براش چیکار کردم ؟! هیچی ؟! فقط براش زحمت بودمو بار اضافی روی دوشش و باعث خورد شدن اعصابش و ناراحتیش . هـــــــــــــی
دلم گرفته . نمی دونم چی کار کنم . چی پیش میاد . بر می گرده یا نمی گرده . نه جرئت اینو دارم از خدا بپرسم که بر میگرده یا نه که مبادا جواب نه بشنومو خونه نشین شم . نه از خودش بپرسم که چه تصمیمی داری .
آه که چقدر خسته ام ، هیچ وقت قدر چیزایی رو که داریم رو نمی دونیم . خاک بر سرم . تف به هیکلم .
دوست داشتم یه آدم جدی باشم که کسی به خودش جرئت اینو نده باهام شوخی کنه اما مثل اینکه خیلی تند رفتم آخه خسته شده بودم از اینکه بشم دلقک دیگرون . اما نه مثل اینکه جدی بودن به من اومده نه شوخ بودن . از یک طرف دوست داشتم بذله گو و خوش مشرب باشم تا گل سر سبد مجلس باشم ! تا همه خوششون بیاد ازم اما نمی دونستم و نمی دونم چطوری ! توی اینترنتم گشتم ! نوشته بود با آدمای شوخ بگردید ! جوک بخونید ! کردم ولی نشد ! حتی جدی هم به من نمیاد ! دوست دارم غرور داشته باشم و به خودم بنازم ! نذارم بهم بگن بالا چشمت ابروس ! اما اینم نمی دونم چطوری ! دوست دارم به وسوسه شیطون راه ندم ! اینم نمی دونم چطور ! خیلی آرزو ها دارم اما نمی دونم چطور بدستشون بیارم نمی دونم از کجا راهمو پیدا کنم . فقط می دونم تنها شدم تنهای تنها. دیگه هیچ شوقی ندارم . آرزو دارم بنویسم همانطور که پرونده این وبلاگ بسته شد ، شناسنامه اینجانب هم بسته شد ! همه می ترسم از خدا برای خودکشی ، دلم می سوزه برای خانوادم ! از طرفی زندگی زیباست ! ارزش جنگیدن داره ! اما اراده می خواد و یکی که سرتو رو شونش بزاری یکی که بدونی پشتته . خدا همیشه هست اما کاش ......... هوف !
هه ! تماس فرت !
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 4:1  توسط بنده کوچک  | 

دو صفت شایع

شیطان می خواست كه خود را با عصر جدید تطبیق بدهد، تصمیم گرفت وسوسه‌های قدیمی و در انبار مانده‌اش را به حراج بگذارد. در روزنامه‌ای آگهی داد و تمام روز، مشتری ها را در دفتر كارش پذیرفت.
حراج جالبی بود: سنگ‌هایی برای لغزش در تقوا، آینه‌هایی كه آدم را مهم جلوه می‌داد، عینك‌هایی كه دیگران را بی‌اهمیت نشان می‌داد. روی دیوار اشیایی آویخته بود كه توجه همه را جلب می‌كرد: خنجرهایی با تیغه‌های خمیده كه آدم می‌توانست آن‌ها را در پشت دیگری فرو كند، و ضبط صوت‌هایی كه فقط غیبت و دروغ را ضبط می كرد.
شیطان رو به خریدارها فریاد می زد: "نگران قیمت نباشید! الان بردارید و هر وقت داشتید، پولش را بدهید."
یكی از مشتری‌ها در گوشه‌ای دو شیء بسیار فرسوده دید كه هیچكس به آن‌ها توجه نمی‌كرد. اما خیلی گران بودند. تعجب كرد و خواست دلیل آن اختلاف فاحش را بفهمد.
شیطان خندید و پاسخ داد: "فرسودگی‌شان به خاطر این است كه خیلی از آن ها استفاده كرده‌ام. اگر زیاد جلب توجه می كردند، مردم می‌فهمیدند چه طور در مقابل آن مراقب باشند.
با این حال قیمت شان كاملاً مناسب است. یكی شان "شك" است و آن یكی "عقدة حقارت". تمام وسوسه‌های دیگر فقط حرف می‌زنند، این دو وسوسه عمل می كنند."

منبع : setaish-sm.blogfa.com

متاسفانه من هم شک داشتم هم عقده حقارت که این دو بسیار باعث نابودی من و همراهان من شده بود از همه مهتر با این دو بهترین دوستم رو از دست دادم ...

اگر این مطلب رو خوندید عبرت بگیرید و این دو صفت رو از خود دور کنید ...

یا علی


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 18:57  توسط بنده کوچک  | 

غزال من

به سوی تو ، به شوق روی تو ، به طرف کوی تو

سپیده دم آیم ، مگر تو را جویم ، بگو کجایی؟

نشان تو ، گه از زمین گاهی ، ز آسمان جویم

ببین چه بی پروا ، ره تو می پویم ، بگو کجایی؟

کی رود رخ ماهت از نظرم

به غیر نامت من نام دگر ببرم

اگر تو را جویم ، حدیث دل گویم ، بگو کجایی؟

به دست تو دادم ، دل پریشانم ، دگر چه خواهی؟

فتاده ام از پا ، بگو که از جانم دگر چه خواهی؟

یک دم از خیال من ، نمی روی ای غزال من

دگر چه پرسی ز حال من

تا هستم من اسیر کوی تو ام ، در آرزوی تو ام

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 12:6  توسط بنده کوچک  | 

کلبه سوخته

تنها بازمانده يك كشتی شكسته توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده برده شد، او با بيقراری به درگاه خداوند دعا می‌كرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقيانوس چشم می‌دوخت، تا شايد نشانی از كمك بيابد اما هيچ چيز به چشم نمی‌آمد.

سرآخر نااميد شد و تصميم گرفت كه كلبه ای كوچك خارج از كلك بسازد تا از خود و وسايل اندكش را بهتر محافظت نمايد، روزی پس از آنكه از جستجوی غذا بازگشت، خانه كوچكش را در آتش يافت، دود به آسمان رفته بود، بدترين چيز ممكن رخ داده بود، او عصباني و اندوهگين فرياد زد: «خدايا چگونه توانستی با من چنين كنی؟»

صبح روز بعد او با صدای يك كشتی كه به جزيره نزديك می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهد.

مرد از نجات دهندگانش پرسيد: «چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم؟»

آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، ديديم!»

آسان می‌توان دلسرد شد هنگامی كه بنظر می‌رسد كارها به خوبی پيش نمی‌روند، اما نبايد اميدمان را از دست دهيم زيرا خدا در كار زندگی ماست، حتی در ميان درد و رنج.

دفعه آينده كه كلبه شما در حال سوختن است به ياد آورید كه آن شايد علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند.

برای تمام چيزهای منفی كه ما بخود می‌گوييم، خداوند پاسخ مثبتي دارد،

تو گفتی «آن غير ممكن است»، خداوند پاسخ داد «همه چيز ممكن است»،

تو گفتی «هيچ كس واقعاً مرا دوست ندارد»، خداوند پاسخ داد «من تو را دوست دارم»،

تو گفتی «من بسيار خسته هستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو آرامش خواهم داد»،

تو گفتی «من توان ادامه دادن ندارم»، خداوند پاسخ داد «رحمت من كافی است»،

تو گفتی «من نمی‌توان مشكلات را حل كنم»، خداوند پاسخ داد «من گامهای تو را هدايت خواهم كرد»،

تو گفتی «من نمی‌توانم آن را انجام دهم»، خداوند پاسخ داد «تو هر كاری را با من می‌توانی به انجام برسانی»،

تو گفتی «آن ارزشش را ندارد»، خداوند پاسخ داد «آن ارزش پيدا خواهد كرد»،

تو گفتی «من نمی‌توانم خود را ببخشم»، خداوند پاسخ داد «من تو را ‌بخشیده ام»،

تو گفتی «من می‌ترسم»، خداوند پاسخ داد «من روحی ترسو به تو نداده ام»،

تو گفتی «من هميشه نگران و نااميدم»، خداوند پاسخ داد «تمام نگرانی هايت را به دوش من بگذار»،

تو گفتی «من به اندازه كافی ايمان ندارم»، خداوند پاسخ داد «من به همه به يك اندازه ايمان داده ام»،

تو گفتی «من به اندازه كافی باهوش نيستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو عقل داده ام»،

تو گفتی «من احساس تنهايی می‌كنم»، خداوند پاسخ داد «من هرگز تو را ترك نخواهم كرد»،


اين پيام را به ديگران نيز بگوييد، شاید یکی از دوستان شما هم اکنون احساس می‌كند كه كلبه اش در حال سوختن است

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 0:11  توسط بنده کوچک  | 

10 داستان بسیار زیبا

داستان 1

يك ساعت ويژه
مرد ديروقت ، خسته از كار به خانه برگشت

. دم در پسر پنج ساله اش را ديد

كه در انتظار او بود:
‐ سلام بابا

! يك سئوال از شما بپرسم؟

‐ بله حتمأ. چه سئوالي؟
‐ بابا! شما براي هرساعت كار چقدر پول مي گيريد؟
مرد با ناراحتي پاسخ داد: اين به تو ارتباطي ندارد . چرا چنين سئوالي
مي كني؟
‐ فقط مي خواهم بدانم.


اگر بايد بداني، بسيار خوب مي گويم: ۲۰ دلار!

پسر كوچك در حالي كه سرش پائين بود آه كشيد

. بعد به مرد نگاه كرد و

گفت: مي شود ۱۰ دلار به من قرض بدهيد ؟
مرد عصباني شد و گفت : اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال ، فقط اين بود
كه پولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري كاملأ در
اشتباهي. سريع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اينقدر خود خواه
هستي. من هر روز سخت كار مي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه وقت
ندارم.
پسر كوچك، آرام به اتاقش رفت و در را بست


مرد نشست و باز هم عصبان ي تر شد


: چطور به خودش اجازه مي دهد فقط

براي گرفتن پول از من چنين سئوالاتي كند؟
بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر
كوچكش خيلي تند و خشن رفتار كرده است . شايد واقعآ چيزي بوده كه او
براي خريدنش به ۱۰ دلار نياز داشته است


. به خصوص اينكه خيلي كم

پيش مي آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد



‐ خوابي پسرم؟‐ نه پدر،بيدارم


‐ من فكركردم شايدباتوخشن رفتاركرده ام

. امروز كارم سخت و طولاني

بود و همه ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم . بيا اين ۱۰ دلاري كه خواسته
بودي.
پسر كوچولو نشست ، خنديد و فرياد زد




: متشكرم بابا ! بعد دستش را زير

بالشش برد و از آن زير چند اسكناس مچاله شده در آورد.
مرد وقتي د يد پسر كوچولو خودش هم پول داشته ، دوباره عصباني شد و
با ناراحتي گفت : با اين كه خودت پول داشتي ، چرا دوباره درخواست پول
كردي؟
پسر كوچولو پاسخ داد : براي اينكه پولم كافي نبود ، و لي من حالا ۲۰ دلار
دارم. آيا مي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه
بياييد؟ من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم ... !!!



داستان 2
سخاوت

پسر بچه اي وارد بستني فروشي شد و پشت ميزي نشست
. پيشخدمت يك ليوان آب برايش آورد . پسر بچه پرسيد:


يك بستني ميوه اي چند است
؟پيشخدمت پاسخ داد:« ۵۰ سنت »
پسر بچه دستش را در جيبش برد وشروع به شمردن كرد. بعد پرسيد
يك بستني ساده چند است ؟در همين حال ، تعدادي از مشتريان در انتظار ميز خالي بودند و پيشخدمت

با عصبانيت پاسخ داد:
۳۵ سنت

پسر دوباره سكه هايش را شمرد و گفت:«
لطفأ يك بستني ساده »
پيشخدمت بستني را آورد و به دنبال كار خود رفت . پسرك نيز پس از

خوردن بستني پول را به صندوق پرداخت و رفت.
وقتي پيشخدمت بازگشت از آنچه ديد شوكه شد


. آنجا در كنار ظرف خالي

بستني، ۲ سكه ۵ سنتي و ۵ سكه ۱ سنتي گذاشته شده بود . براي انعام
پيشخدمت!!!


داستان 3

دسته گل
مردي مقابل گلفروشي ايستاده بود و مي خواست دسته گلي براي مادرش که در شهر ديگري بود سفارش دهد تا برايش پست شود.

وقتي از گل فروشي خارج شد، دختري را ديد که روي جدول خيابان نشسته بود و هق هق گريه مي کرد. مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد : « دختر خوب ، چرا گريه مي کني؟»

دختر در حالي که گريه مي کرد گفت: « مي خواستم براي مادرم يک شاخه گل رز بخرم ولي فقط 75 سنت دارم در حالي که گل رز 2 دلار مي شود.» مرد لبخندي زد و گفت: با من بيا من براي تو يک شاخه رز قشنگ مي خرم.

وقتي از گلفروشي خارج شدند مرد به دختر گفت: مادرت کجاست؟ مي خواهي تو را برسانم؟
دختر دست مرد را گرفت و گفت: «آنجا» و به قبرستان آن طرف خيابان اشاره کرد.
مرد او را به قبرستان برد و دختر روي يک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.

مرد دلش گرفت ،طاقت نياورد، به گل فروشي برگشت ، دسته گل را گرفت و 200 مايل رانندگي کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد.


داستان 4


شيطان

استاد دانشگاه با اين سوال ها شاگردانش را به چالش ذهني کشاند.
آيا خدا هر چيزي که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردي با قاطعيت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"
استاد پرسيد: "آيا خدا همه چيز را خلق کرد؟"
شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"
استاد گفت: "اگر خدا همه چيز را خلق کرد, پس او شيطان را نيز خلق کرد. چون شيطان نيز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمايانگر ماست , خدا نيز شيطان است"
شاگرد آرام نشست و پاسخي نداد. استاد با رضايت از خودش خيال کرد بار ديگر توانست ثابت کند که عقيده به مذهب افسانه و خرافه اي بيش نيست.
شاگرد ديگري دستش را بلند کرد و گفت: "استاد ميتوانم از شما سوالي بپرسم؟"
استاد پاسخ داد: "البته"
شاگرد ايستاد و پرسيد: "استاد, سرما وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "اين چه سوالي است البته که وجود دارد. آيا تا کنون حسش نکرده اي؟ شاگردان به سوال مرد جوان خنديدند.
مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فيزيک چيزي که ما از آن به سرما ياد مي کنيم در حقيقت نبودن گرماست. هر موجود يا شي را ميتوان مطالعه و آزمايش کرد وقتيکه انرژي داشته باشد يا آنرا انتقال دهد. و گرما چيزي است که باعث ميشود بدن يا هر شي انرژي را انتقال دهد يا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- f) نبود کامل گرماست. تمام مواد در اين درجه بدون حيات و بازده ميشوند. سرما وجود ندارد. اين کلمه را بشر براي اينکه از نبودن گرما توصيفي داشته باشد خلق کرد
شاگرد ادامه داد: "استاد تاريکي وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"
شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کرديد آقا! تاريک هم وجود ندارد. تاريکي در حقيقت نبودن نور است. نور چيزي است که ميتوان آنرا مطالعه و آزمايش کرد. اما تاريکي را نميتوان. در واقع با استفاده از قانون نيوتن ميتوان نور را به رنگهاي مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمي توانيد تاريکي را اندازه بگيريد. يک پرتو بسيار کوچک نور دنيايي از تاريکي را مي شکند و آنرا روشن مي سازد. شما چطور مي توانيد تعيين کنيد که يک فضاي به خصوص چه ميزان تاريکي دارد؟ تنها کاري که مي کنيد اين است که ميزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگيريد. درست است؟ تاريکي واژه اي است که بشر براي توصيف زماني که نور وجود ندارد بکار ببرد."
در آخر مرد جوان از استاد پرسيد: "آقا, شيطان وجود دارد؟"زياد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز مي بينيم. او هر روز در مثال هايي از رفتارهاي غير انساني بشر به همنوع خود ديده ميشود. او در جنايتها و خشونت هاي بي شماري که در سراسر دنيا اتفاق مي افتد وجود دارد. اينها نمايانگر هيچ چيزي به جز شيطان نيست."
و آن شاگرد پاسخ داد: "شيطان وجود ندارد آقا. يا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شيطان را به سادگي ميتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاريکي و سرما. کلمه اي که بشر خلق کرد تا توصيفي از نبود خدا داشته باشد. خدا شيطان را خلق نکرد. شيطان نتيجه آن چيزي است که وقتي بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبيند. مثل سرما که وقتي اثري از گرما نيست خود به خود مي آيد و تاريک که در نبود نور مي آيد.
نام آن مرد جوان: آلبرت انيشتن بود


داستان 5

سر قبر شخصي نوشته شده بود : کودک که بودم مي خواستم دنيا را تغيير بدهم وقتي بزرگتر شدم متوجه شدم که دنيا خيلي بزرگ است من بايد کشورم را تغيير بدم بعد ها کشورم را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم . در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول کنم . اينک من در آستانه مرگ هستم مي فهمم که اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم

داستان 6

دو راهب در خيابان گل آلودي در شهر قدم مي زدند که به دختري با جامه ي ابريشمين بر خوردند او به خاطر گل و لاي مي ترسيد از خيابان بگذرد اولي گفت: بيا دختر و او را بغل کرد و از خيابان گذراند. دو راهب تا شب سخن نگفتند سرانجام در دير دومي نتوانست بي تفاوت بماند و گفت: راهبان نمي بايست به دختران نزديک شوند خاصه به دختران زيبايي چون او چرا چنين کردي؟ اولي گفت: دوست عزيز من آن دختر را همانجا در شهر رها کردم اين تويي که او را با خود تا اينجا آوردي

داستان 7

روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد. روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. به طور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و به جاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.
دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد. پسر با طمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي. مادر به ما آموخته كه نيكي، ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگزاري مي كنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامي كه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت به طرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»

داستان8

خدايا با من حرف بزنکودک نجوا کرد :خدايا با من حرف بزن . مرغ دريايي آواز خواند کودک نشنيد . سپس کودک فرياد زد : خدايا با من حرف بزن . رعد در آسمان پيچيد اما کودک گوش نداد . کودک نگاهي به اطرافش کرد و گفت :خدايا بگذار ببينمت . ستاره اي درخشيد اما کودک توجه نکرد . کودک فرياد زد :خدايا به من معجزه اي نشان بده . ويک زندگي متولد شد اما کودک نفهميد . کودک با نا اميدي گريست . خدايا با من در ارتباط باش . بگذار بدانم اينجايي . بنابراين خدا پايين آمد و کودک را لمس کرد . ولي کودک پروانه را کنار زد و رفت .

داستان9

خانمي ۳ پير مرد جلوي درب خانه اش ديد.
- شما را نمي شناسم ولي اگر گرسنه هستيد بفرماييد داخل.
- اگر همسرتان خانه نيستند، مي ايستيم تا ايشان بيايند.
همسرش بعد از شنيدن ماجرا گفت: برو داخل دعوتشان کن.
بعد از دعوت يکي از آنها گفت: ما هر ۳ با هم وارد نمي شويم.
خانم پرسيد چرا؟
يکي از آنها در پاسخ گفت: من ثروتم، آن يکي موفقيت و ديگري عشق است.
حال با همسرتان تصميم بگيريد کداممان وارد خانه شود.
بعد از شنيدن، شوهرش گفت: ثروت را به داخل دعوت کن. شايد خانمان کمي بارونق شود.
همسرش در پاسخ گفت: چرا موفقيت نه؟
عروسشان که به صحبت اين دو گوش مي داد گفت چرا عشق نه؟
خانه مان مملو از عشق و محبت خواهد شد.
شوهرش گفت: برو و از عشق دعوت کن بداخل بيايد. خانم به خارج خانه رفت و از عشق دعوت کرد امشب مهمان آنها باشد.
۲ نفر ديگر نيز به دنبال عشق براه افتادند. خانم با تعجب گفت:
من فقط عشق را دعوت کردم!
يکي از آنها در پاسخ گفت: اگر ثروت و يا موفقيت را دعوت مي کرديد، ۲ نفر ديگرمان اينجا مي ماند. ولي هرجا عشق برود، ما هم او را دنبال مي کنيم.هر جا عشق باشد.موفقيت و ثروت هم هست!

حتما اولین برداشت شما از این داستان اهمیت عشق هست اما من میخوام برداشت دیگه ای از این داستان بکنم و اون این هست که :
«برای به دست آوردن هر چیز باید از چیزی گذشت و از دست داد»


داستان10

خواب دید
در خواب با خدا گفتگویی داشت .

خدا گفت : پس می خواهی با من گفتگو کنی ؟

او گفت : اگر شما وقت داشته باشین .

خداوند لبخند زد و گفت وقت من ابدی ست .چه سوالاتی در ذهن داری که می خواهی
از من بپرسی ؟

او پرسید : چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند .

خداوند پاسخ داد : اینکه آنان از بودن در دوران کودکی ملول می شوند عجله دارند
که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند .
ا
ینکه سلامتی شان را صرف بدست آوردن پول می کنند و بعد پولشان را خرج
حفظ سلامتی می کنند .

اینکه با نگرانی نسبت به آینده زمان حال فراموششان می شود آنچنان که دیگر
نه در آینده زندگی می کنند و نه در حال .

اینکه چنان زندگی می کنند که گویی دیگر نخواهند مرد و چنان میمیرند که
گویی هرگز نبوده اند.

سپس خداوند دستهای او را در دست گرفت و هر دو ساکت مانندند .

بعد او پرسید :به عنوان خالق انسانها می خواهید آنها چه درس هایی از زندگی
یاد بگیرند ؟

خداوند با لبخند پاسخ داد :

یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد اما می توان
محبوب دیگران شد .

یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند .

یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد بلکه کسی ست
که نیاز کمتری دارد .

یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که
دوستشان داریم ایجاد کنیم و سالها وقت لازم خواهد بود که آن زخم التیام یابد.

با نبخشیدن بخشش یاد بگیرند .

یاد بگیرند که کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند اما بلد نیستند
احساسشان را ابراز کنند و نشان دهند .

یاد بگیرند که می شود دو نفربه یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند .

یاد بگیرند که همیشه نیست که دیگران آنهاد را ببخشند بلکه خودشان هم باید
خودشان خودشان را ببخشید .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 0:27  توسط بنده کوچک  | 

مشکل بی عقلی !

مدتی بود نوشتن از سرم افتاده بود و دیگه با نوشتن ارضا نمی شدم تو مغزم مذاکره می کردم اینجوری ارضا می شدم از لحاظ فکری اما الان اصلا نمی تونم ننویسم ! الان اعصابم شدید بهم ریخته ! 6 تا دی وی دی فیلم خریدم خش هم نداره ولی نمی ریزه توی کامپیوتر هی ارور می ده ! همه چی دست به دست هم داده من شاکی شم همش ! می دونی ! یک مدتی بود آمپر خشم رفته بود بالا ترکیده بود اما اومد پایین اونم به خاطر عذاب وجدان . داستانش طولانیه سر فرصت می گم تا شاید واسه بعضی ها عبرت شه !
از احمق بودنم خسته شدم  نمی دونم چطور زرنگ باشم چطور از عقلم استفاده کنم همه رو با کارام می رنجونم کاش منم می تونستم یک آدم زرنگ باشم که بتونم با حرفام همه رو جادو کنم کــــــــــــــاش
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 22:17  توسط بنده کوچک  | 

دو حقیقت

هر کس به طریقی دل ما می شکند

بیگانه جدا دوست جدا می شکند

بیگانه اگر می شکند حرفی نیست

از دوست بپرسید که چرا می شکند

***

لذتی که در فراق هست در وصال

نیست چون در فراق شوق وصال

است و در وصال بیم فراق

***

خیلی وقت ها انسان ها از رفتارهایی اظهار ناراحتی می کنند که در

 خودشان وجود دارد و با آن صفات دیگران را آزار می دهند

و وقتی آزار می بینند دلشان از زمین و زمان پر می شود

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 18:52  توسط بنده کوچک  | 

روشهایی برای ایستادن بر مقابل زورگویان

میخوام در یک مورد مهم که همه به آن در زندگی روزمره نیاز داریم بحث کنم تا شاید تجربه های من بتواند شما را در این راه کمک کند . این مساله ایستادن در مقابل حرف زور و ظالم می باشد . همه ما توی زندگیمون کسانی هستند که بهمون زور می گن اما زور گفتن داریم تا زور گفتن که تک تک انشالله همه رو بررسی می کنیم و راه حل هایی نیز برای هر کدام می دهیم اما راه حل هایی که من می دهم کامل و دقیق نیست ، نه اینکه نادرست باشند نه اما شما باید بر اساس نوع ظلم و دیدگاه من یک راه حل بسازید تا بتوانید 100% در مقابل شخص ظالم بیاستید ... ظلم و ظالم از اول دنیا بوده ، هست ، خواهد بود . این ما هستیم که باید راه مقابله با این افراد رو یاد بگیریم تا نگذاریم هر کس و ناکسی این اجازه رو به خودش بده و به حریم شما تجاوز کنه چون شما یک انسان هستین و هر انسان برای خودش دارای عزت ، شرف ، غیرت ، مردونگی ، غرور و... هست که هیچ کس طبعا دوست نداره حق و حقوقش پایمال شه و به شهرت شان آسیب برسد ، منظور از شهرت همون شخصیت هست در یک جمع ، چون معمولا ظالمان برای یک جمع و برای نمایش قدرت خود ظلم می گن نه برای خودشون ! اول این رو بگم تمام کسانی که ظلم می کنند آدمهایی بسیار احمق با اعتماد به نفس بسیار پایین می باشند که میخواهند با ظلم گفتن و زور گفتن خودشون رو در برابر دیگرون بالا ببرند تا بقیه ازشون حساب ببرند و بهشون احترام بذارند اما همه شون می دونند این احترام توخالی و از روی ترس هست نه از روی احترام و ارادت واقعی . پس یک ظالم رو نباید یک عقل کل و زرنگ روزگار بشناسید .
از ظلم به معنای زورگویی و قلدری شروع می کنم که بسیار زیاد هست در کوچه و خیابون و از همه بیشتر در مدارس و دانشگاه ها که یک عده مفنگی به بقیه زور می گن . از قدیم گفتن با زورگو باید به روش خودش باهاش مقابله کرد ! این روش رو کمی قبول دارم اما نه کاملا ، چون اگر ما مثل او رفتار کنیم پس چه فرقی با او خواهیم داشت ؟ اگرم او رو از سر راهمان بر داریم خودمون میشیم یکی مثل اون و شروع می کنیم به زور گفتن ( میبینید ؟ شما یک آدمی بودید که بهتون زور می گفتن حالا شدید یک زورگو ! ) در نتیجه آدم های زورگو قبلا خودشان از کسی ضربه خوردند که حالا دارند این کارارو می کنند . خوب برای ایستادن مقابل فرد زورگو در هر زمینه ای از ظلم شما باید ریشه این کارهای او را پیدا کنید به طور مثال اگر در مدرسه کسی به شما زور می گوید باید بفهمید او چه مشکلی داشته ؟ آیا خانواده اش بهش ظلم می کردن ؟ آیا یکی مثل خودش بهش ظلم می کرده ؟ آیا بهش تجاوز شده ؟ و.... وقتی این موضوع رو دریافتید قدم اول رو برداشتید . میرسه به قدم دوم در این راه . حال شما باید با اطلاعات مفیدی که دارید به نفع خودتون استفاده کنید و احساسات فرد ظالم رو تحریک کنید ...به طور مثال اگر از پدر خانواده کتک می خوره ! یکجا تنها گیرش بیارید یا هنگام زورگویی شخص ( وقتی که خودتان دو نفر بودید) ناگهان با حالتی متاثر اطلاعاتی رو که از او کسب کردید رو برای خودتون تعریف کنید. بگید به طور مثال آخه تو چرا اینقدر با من بدی ؟ مگه من چه هیزم تری به تو فروختم ؟ مگه من چه بی احترامی به تو کردم ؟ من از خانه فراریم تا توی مدرسه آرامش داشته باشم اما تو این آرامش رو ازم سلب کردی ، من نه توی خونه آسایش دارم نه مدرسه ، باید برم بمیرم ؟ می دونی چرا توی خونه آرامش ندارم ؟ اینجاست که ضربه نهایی رو وارد می کنید و میگین من از پدرم زور میشنوم ( به همون سبکی که فرد مورد اذیت قرار میگیره دقیقا باید عین شخص بگید البته طوری که متوجه دروغ شما نشود، این دیگه به بازیگر بودن شما ربط داره ! قبل اینکار حتما تمرین کنید که اگر سوتی بدید دخلتون اومده ! ) خوب داشتیم می گفتیم ! دقیقا مشکلات فرد ظالم را به طوری که احساساتش تحریک بشه به ترتیب بیان کنید . در اینجا سواله که از کجا بفهمم حرفام ترحم آمیز و ناراحت کننده و طبیعی هست . خوب راه زیاده که من چند موردش رو می گم ، از خودتون فیلم بگیرید به کسانی که از زندگی تان خبر ندارند نشان دهید و به دقت به حالات چهره و عضلات بدن بیننده نگاه کنید تا عصب های شخص رو متوجه بشید . یا جلوی آینه تمرین کنید و متوجه تاثیر هنرمندی تان باشید ! راه زیاده که با کمی فکر می توانید پیدا کنید ...بر می گردیم به بحث خودمان ، وقتی تک تک تعریف کردید ماجرای خانه را و دیدید به قول معروف دست و پای قلدر شل شد یک آفرین به خود بگویید و بدانید در تور شما گرفتار شده است ! و از اینجا به بعد با خودتون هست که چطور میخواهید او را رام نمایید ... به طور مثال با او صمیمی شوید و هنگامی که دیدید او زندگی اش رو تعریف کرد و گفت شبیه داستان زندگی تو هست بدانید موفقیت کامل در این راه سخت به دست آوردید که هیچ کس نتوانسته انجام دهد و کاری برای رام کردن این شخص ظالم انجام دهد ! خودتون رو دست کم نگیرید ، انسان هرکاری بخواهد می تواند انجام دهد ، به هرچیزی که فکر کند می تواند به آن برسد ، شما گرداننده ی زندگی تان هستید ، شما کسی هستید که باید نقش یک حاکم رو اجرا نمایید نه دیگران ، اما دقت کنید حاکمی خودخواه نشوید که به زودی کودتایی علیه تان انجام خواهد گرفت ! خوب امیدوارم که  تونسته باشم با این راهنمایی هایم که خودم کسب کردم بهتون کمک کرده باشم و در آخر اگر دیدید که نمی تونید جلوی این شخص بیاستید و این راه برای شما افاقه نکرد باید از دیگران کمک بگیرید یا مرد و مردونه جلوش بیاستید ! اگر زور گوست و قلدر 4 تا اون میزنه 2 تا شما اما بدونید با همین 2 تا زدن از شرش راحت میشید اما باید خیلی مواظب خودتون باشید که تنها جایی گیرتون نیاره اگرم این اتفاق افتاد و راه فرار نداشتید بیاستید و مرد و مردونه بجنگید ، نترستید اما مواظب باشید کار تون به اعدام نکشه به دلیل قتل! چون انسان وقتی عصبی هست نمی دونه داره چیکار می کنه و دست خودش نیست یا به فوق معروف در شرایط عادی نیست ! البته این راه فقط زمانی توصیه می شود که تمامی راه ها از جمله کمک گرفتن از دیگران ، ریش سفیدی دیگران ، چرب زبانی و چاپلوسی ، اگرم در محیط مدرسه هستید از ناظم و مدیر کمک بخواهید ، به هیچ وجح اینکار سوسول بازی و بچه نه نه بازی نیست ! اینکه زیر دست کسی باشید و هیچ کاری برای نجات خود نکنید سوسولی هست . پس راه اول حرف زدن تنهایی با هم هست که ازش خواهش کنید دست از سرتون برداره ( تکرار مداوم و تنهایی ، نه با حضور دوستاش که اینکار نه تنها کمکتون نمی کنه بلکه ظلم شخص رو بیشتر می کنه ) ، راه دوم کمک خواستن از دیگران ، راه سوم اولین راهی که اول توضیح دادم به طور دیگر به دست آوردن نقطه ضعف شخص و در آخر آخر آخر آخر آخر ایستادن با زور بازو و کنترل کامل اعصاب . اگر کسی بهتون ظلم می کنه یا افرادی اعصابتون رو خورد می کنند بهتره از این اتفاقات به نفع خودتون استفاده کنید و اعصابتون رو قوی کنید تا سریعا عصبی نشید .در پایان سعی کنید از همه چی حتی در بدترین شرایط به نفع خودتان استفاده کنید نه دشمنتان . حرفم رو با یک حدیث به پایان می رسونم " با دیگران آن طور رفتار نمایید که دوست دارید با شما رفتار شود " موفق باشید
+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 14:33  توسط بنده کوچک  |